تبليغاتX
لِی لِی - یکی نبود

لِی لِی

دیروز خاکسترت را به دریا ریختند... امروز تور ماهیگیران پر از حلوا بود

جمال در نظر وشوق هم چنان باقیست

شروع قصه همین جاست پیرهن پریت

چکیده ی غزلی چین دامن زری ات

هجوم موج همین موج های بی دریا

که غرق می شوم این بار در شناوریت

و من برادر بن بست بوده ام یک عمر

شبیه خواهر من بوده ای و خواهریت

بلای جان غزل های دیگران شده بود

چقدر واژه که در وصفت امتحان شده بود

شروع قصه از این جاست تا دلم لرزید

که سربزیر شده کپه های دلبریت

چهار رکعت من قربتا شما بانو

و قبله کج شده این بار سمت روسریت

چه کهکشان سیاهی به روی شانه ی توست

منی که محو توام محو زهره مشتریت

تو از تبار غرل های خواجه ای انگار

چه خوش نشسته در این قافیه صنوبریت

دوباره فاصله ی آسمان و من کم شد

همین که آمده در شعر من کبوتریت

چقدر خلوت بن بست بی شما سخت است

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 12:27 توسط حسام بهرامی |