با سفارش شروع شد آن شب ساعت هشت یا کمی کمتر مستطیلی به قدر بودن من ٬ من و تنها ئیم همین دو نفر عاشقی و گرسنگی با هم٬خستگی ضلع دیگرش شده بود ملودی می زد از پس شیشه ملودی می زند ملایم تر اتفاق عجیبی افتاده زیر این سقف قرمز کوتاه مطمئنن من اصفهان بودم ٬ مطمئنن... ولی چرا دو خزر دوبله پارک کرده اند آن جا ؟ بی جریمه چقدر زیبا بود نه کسی که مزاحمش بشود نه چک و چانه های یک افسر خزر از نقشه مان فرود آمد پیش من ٬ پیش زنده رود آمد من فقط طرح می زنم آن را روی جغرا فیای این دفتر یاد مادر بزرگم افتادم که اگر زنده بود و می دیدش اخم می کرد و زیر لب می گفت : " که الهی که بپّری دختر " ساعت از نه گذشت و باید رفت از فضایی که شعر می ریزد با سفارش شروع شد آن شب به غزل می رسید در آخر
+ نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 3:36 توسط حسام بهرامی |