من صادقانه رفته ام از اجتماعتان بی واژه می شود تن این استماعتان چرخی زدی و باور من شد که شاعری تَن تَن تَتَن تَتَن تَ تَ تَن تَن سماعتان در انزوای زاویه ی یک مثلثم شاید نصیب من بشود ارتفاعتان ترسیده قافیه ولی از چشم های من زل می زند به عمق نگاه شجا عتان با آن نگاه قهوه ایت مرده زنده کن من محو ثبت تازه این اخترا عتان یک دایره به دور خیالم کشیده ام یعنی برای روشنی من شعاعتان ... شاید که سهم من که شما...فرصتی نماند من صادقانه رفته ام از اجتماعتان تو مستقیم رو به جلو من عقب عقب چشمک بزن که خاطره باشد وداعتان 
+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 14:27 توسط حسام بهرامی |