زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ... تا بشکنی تندیس این راز نهانی را آشفته کن آن گیسوان ارغوانی را خش خش ترین آوا به کفش خاطرم چسبید وقتی به رنگ آ وردم این فصل خزانی را بعد تو همراه خیال روزه ای ولگرد گشتم تمام کوچه های استخوانی را امشب بزن این رقصهای تازه را هندو حس می کنم آن هاله های جاودانی را راه رسیدن تا تو را سهراب می دانست سهراب کو؟! تا من بپرسم آن نشانی را فنجان به دست از قله های شعله می آیی من دوست دارم جذبه های زعفرانی را خواجه بیا خواجو بیا تا زند ه رود من شیراز کن این واژه های اصفهانی را تو با دلم یکجا تبانی کرده ای شاید او جشن می گیرد شروع این تبانی را
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 12:1 توسط حسام بهرامی |