تبليغاتX
لِی لِی - یک غزل اتفاقی

لِی لِی

دیروز خاکسترت را به دریا ریختند... امروز تور ماهیگیران پر از حلوا بود

شب یلدا وقتی به عیدقربان  چسبید        اینجو ری شد

ساکت نشسته ام به خیال خود باعطر تند وتازه شب بویت

می خواستم که شاعرتان باشم  اما هجوم تند   هیاهویت

من    اصفهانم  و غزلم  قرمز  بر عکس زنده رود که آبی بود

داراب می شوی عجب عطری می آید از شکوفه ی لیمو یت 

ماندم   که آن دو  تا  حجرالاسوددر زیر آن  دو منحنی قاجار

یعنی  بدون مکه  شدم حاجی  در مروه وصفای  دو  ابرویت

قاطی شدست سمفونی قاشق با چرخش مداوم دستانت

دارم      جیلینگ   جلینگ نباتم را داری جیلینگ جیلینگ النگویت

هی شعر می شوی و دلم می ریخت وزن سپید داری و موزونی

ای اتفاق هر چه عسل واره درانتهای روشن کندویت

مردی میان شعر خودش مانده زن تازه تازه شکل غزل می شد

می خواست آخر غزلش باشی اما به جای قا فیه گیسویت

ساکت نمی نشینم و این دفعه چشمم به آسمان شما مانده

شاید نصیب من بشود این بارآ ن اتفاق روشن سوسویت

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 23:44 توسط حسام بهرامی |