با سوت های ممتد ناداوری هاتان یخ می زنم در سایه ی ناباوری هاتان پک های قرمز سهم تو با حلقه های دود سهم من اما سجده بر خاکستری هاتان یک جفت آبی قهوه ای یک قرمز براق نقاش نقشی می زند از دلبری هاتان فر کدام ایزد به روی شانه هایت ریخت این مو طلا یی های زیر روسری هاتان ؟ این هفت خوان دیگری ... اما خدا مانده در هفت خوان ساده ی افسونگری هاتان من پشت قصه پشت یک تکواژه میمیرم تو گرم رقصی با تب شاه و پری هاتان 
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 11:22 توسط حسام بهرامی |
نیلی چو ابیات در هم یک یاس رو کن برایم تا خانه های جلوتر یک طاس رو کن برایم شیرینی از یادمان رفت در کوچه های غریزه از باغ لبریز باران گیلاس رو کن برایم اخمی فرو خورده داری در متن قابی شکسته از پشت این تخته پاره احساس رو کن برایم خرمن ترین غزل را پیش نگاهت نشاندم یا بوسه زن ساقه ها را یا داس رو کن برایم حوا ترین آدمک ها پیش تو رنگی ندارند در انتهای نبودن ریواس رو کن برایم شاید در این تیرگی ها برگ برنده تو باشی لطفی کن و دست آخر یک آس رو کن برایم 
+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 2:54 توسط حسام بهرامی |
شب یلدا وقتی به عیدقربان چسبید اینجو ری شد ساکت نشسته ام به خیال خود باعطر تند وتازه شب بویت می خواستم که شاعرتان باشم اما هجوم تند هیاهویت من اصفهانم و غزلم قرمز بر عکس زنده رود که آبی بود داراب می شوی عجب عطری می آید از شکوفه ی لیمو یت ماندم که آن دو تا حجرالاسوددر زیر آن دو منحنی قاجار یعنی بدون مکه شدم حاجی در مروه وصفای دو ابرویت قاطی شدست سمفونی قاشق با چرخش مداوم دستانت دارم جیلینگ جلینگ نباتم را داری جیلینگ جیلینگ النگویت هی شعر می شوی و دلم می ریخت وزن سپید داری و موزونی ای اتفاق هر چه عسل واره درانتهای روشن کندویت مردی میان شعر خودش مانده زن تازه تازه شکل غزل می شد می خواست آخر غزلش باشی اما به جای قا فیه گیسویت ساکت نمی نشینم و این دفعه چشمم به آسمان شما مانده شاید نصیب من بشود این بارآ ن اتفاق روشن سوسویت
+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 23:44 توسط حسام بهرامی |
من شهر سوخته تو تمام سی وسه پل من خواب باغچه تو توالی فصل گل بی فلسفه چو آب به اثبات می رسی یک انعکاس تازه ای از عالم مثل جذاب همچو جاذبه ی سنگ می شوی در گیر و دار بازی داغ یه قل دو قل قشقایی از تبار دلش ساز می چکید کوبیده ذهن خود همه بر پهنه ی دهل یک نی لبک خیال نه یک گله خاطره انگار از دلم به علفزار بسته پل دیگر ستاره ای به خیالم نمی چرد جوشیده چشمه زیر قدم هام قل و قل
+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 14:56 توسط حسام بهرامی |