در بند اینکه واژه بسازی نمی شوی تسلیم واژه های مجازی نمی شوی من چشم می گذارم وتو گرگ می شوی نه بی گدار وارد بازی نمی شوی تو انتهای عاشقی قوس وگنبدی دلبسته خطوط موازی نمی شوی این دست هفتم است شما حاکم منید یک لحظه فکر اینکه ببازی نمی شوی تا کی تلو تلو بدل مست می شوی؟ الکل تر از محمد رازی نمی شوی پایان این غزل من وخودکار و شعر تو در بند اینکه واژه بسازی نمی شوی
+ نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت 10:49 توسط حسام بهرامی |
در مرز اختلاف رفیق و رفیقه ها سر گیجه می روند خیال دقیقه ها تو از کجای قصه رسیدی که این چنین دل می زنی میان تمام شقیقه ها ایل و تبار من همه در تو چکیده اند اسطوره ساز ساده ی خیل عتیقه ها باید تو را به وسعت یک ساعت طلا زندانیت کنند به جیب جلیقه ها باران فصل پنجم من . جا نمی شوی در انزوای حافظه ی کج سلیقه ها ثلث دلم بدون شما نسخ می شود نستعلیق گمشده در متن لیقه ها امشب دو باره یک غزل تازه می شوی در مرز اختلاف رفیق و رفیقه ها
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 11:50 توسط حسام بهرامی |
پشت شعاع منحنی زیر همین طاق یک اتفاق تازه می افتد در آفاق بادی وزید و منطق شب را ورق زد با شاخه می رقصد دوباره شیخ اشراق پر می زنم گنجشکهای بام بی حوض لک لک ترین کوچ را تا فصل قشلاق اندیشه هایم طرح معنایی ندارد باید بسازم قالبی از جنس مصداق این بیتهای سینه ی سرخ آخری را شاید زدم بر شانه ی سبز تو سنجاق یک عید دیگر من گره من سبزه من دشت با کوه می بندم دوباره عهد و میثاق در گردنت چیزی شبیه شعله دیدم یا تیله های روشن یک بقض براق تو اتفاق تازه بودی اوفتادی پشت شعاع منحنی زیر همین طاق
+ نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت 2:2 توسط حسام بهرامی |
مثل چکیده غزل ماندی در انزوای باور من بانو گاهی شبیه لهجه بارانی گاهی شبیه مادر من بانو شاید که موج تازه ای از نوری شاید که نه همیشه همین جوری داری به شکل معجزه می رقصی در لحظه های کافر من بانو خرما پزان یک غزل نابی در اجتماع حادثه و کبریت قبل از رسیدن تو به خواب اما آتش گرفته بستر من بانو دست خودم نبوده که اینجوری از تو جریمه می شوم و باید فردا برای رفتن مدرسه پر شد تمام دفتر من بانو پی برده ام به مثنوی عاشق در انتهای حادثه وقتی که در شعله های ساده ی شمعی سوخت پروانه نه کبوتر من بانو گم شد تمام بودن من با تو گم شد تمام بودن تو با من در کوچه های خالی بن بست آیینه ی مقعر من بانو تو از کجای قوس الفبایی در تنگنای قافیه های من گل می کند تمام غزلها با این واژه های پرپر من بانو حالا که در ردیف غزل هستی آماده باش تا سفری تازه وقتش رسیده کوچ کنی از اوج تا بیتهای آخر من بانو حالا که می روی و خداحافظ بر پهنه ی دو دست شما رقصید قولی بده که باز می آیی تو در لحظه های دیگر من بانو
+ نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت 1:33 توسط حسام بهرامی |

+ نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت 1:12 توسط حسام بهرامی |
خدا قلم بر داشت پائلو "مکتوب" شد .
+ نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت 1:8 توسط حسام بهرامی |
لی لی لی لی آه است لی لی لی لی ماه است سنگ و توی پوشالی چشم است که گمراه است لی خانه من سنگی " شرم یره مثقال " کی نوبت من گم شد امروز که بی گاه است گو در من عریانی این لحظه چه می خوانی شاید نکند اینبار این بار هوا خواه است لی لی سفرم دیدی بی خود که نخندیدی این سیر صعود من از چاله که در چاه است گچ خانه من لی لی پنج و شش و هفت و هشت چخماق بزن شاعر این خانه پر از کاه است بر روی خطم این بار دست از سر من بر دار پایان شروع من از اول این راه است
+ نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 4:50 توسط حسام بهرامی |