تبليغاتX
لِی لِی

لِی لِی

دیروز خاکسترت را به دریا ریختند... امروز تور ماهیگیران پر از حلوا بود

                                                               

انگشت آبی چکانم با بغض آبستنی که

دل بسته ی خاطراتم دلواپس بودنی که

بود و نبودش یکی شد وقتی تو را کم می آورد

مثل خوره می خورد باز این فکر مستهجنی که...

جا مانده ای در خیالم صاف و صمیمی و مرطوب

جاپای خیس اتویی بر روی پیراهنی که

تو مثل شعر سپیدی من اوج تکرار فعلم

حذفم کن و راحتم کن قابل ندارد تنی که

روحش برایت پریده رفته که باران بیارد

از آسمانی که بی ابر از لحظه ی روشنی که ...

 

من در هزاره شکستم آهوی کوهی کجایی

شاعر شدم مثل چشمت اما نه از کدکنی که

تو بی گون رفته بودی من با کفن مانده بودم

حالا غزل می نویسم در امتداد زنی که

پایان ندارد خیالش حتی بیابان ببافی

یخ می زنم توی دستت تب کن برای منی که

رفته شما را بمیرد رفته بمیرد ،نباشد

این قصه پایان ندارد این بغض آبستنی که...

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:48 توسط حسام بهرامی |