این منصفانه نیست اما اول کار تو اشک می ریسی برای چندمین بار تا قامتم را اشک پیراهن بدوزی نه این زمین میخک ندارد دست بردار تعمیدی این معبد بی واژه بودم کم کم مقدس می شوم هندوی سی تار شعرم شمالی می شود شرجی و نمناک گیسوت شالی می شود سرسبز وپربار یک حس سنگین توی ذهنم رخنه کرده یک واژه مثل بد قلق مثل کلنجار ده بیست سی چل وقت وقت گم شدن بود در ذهن تو در توی باغ پشت دیوار های عنکبوت این غار پیغمبر ندارد تاریکی محض من و یادش که این بار دارد خرابم می شود واژه به واژه باید بما نم مدتی را زیر آوار من را کجای بوسه خواباندی که هر روز هی خواب می بیند شما را ذهن بیدار گیسوت بالا چشم پایین کسر ابروت من مانده ام با حل این تمرین دشوار تقسیم چش ما نت دوباره کسر دارد باید ممیز می خورم تا پشت اعشار
+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 16:55 توسط حسام بهرامی |