سرگیجه ام آنقدر ها چیز مهمی نیست (حامد عباسیان ) وقتی که زن روی مدار میله می چرخد انگار دنیا در سر گالیله می چرخد کم کم عفونت می کند پروانگی هایش حالا که بختش در خیال پیله می چرخد در تاب تاب ،عباسیش گم می شود هر روز فردا دوباره روی سن بی شیله می چرخد در خاطراتش تیله تیله کودکی می کرد وقتی که چشمانش شبیه تیله می چرخد عریانی اش را می دلارد خوب فهمیده دنیاش تنها با همین یک حیله می چرخد تقویم هایش چند چند درد تحویل است وقتی که زن روی مدار میله می چرخد
وقتی زمین دور سر گالیله می چرخد
دنیای من در چرخه ایی بیهوده افتاده
عمریست توی باور گالیله ، می چرخد
+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 15:28 توسط حسام بهرامی |
نعنا به نعنا قل و قل آرام افتاده ای توی سرش امشب اکسیژن گیج تو جاری شد در بند بند پیکرش امشب در گر گر باید نبایدها باید نبایدهاش را می گفت هی پا به پا شد روی لب هایش شاید بگوید آخرش امشب او با تو بود و آه با آهو او با تو بود وماه با شب بو تعبیر خواب کودکی هایش اما نمی شد باورش امشب... آغوش بابا طاهر عریان نزدیک آغوشش شد و حالا با این خیال مشترک کم کم بوی خوشی از بسترش امشب می آمد وبدجور عاشق شد عطر تو را در بی کسی هایش گیسوی تو مشق شبش می شد بی ترسی از دور وبرش امشب از جبرئیل هر نگاه تو انگشت های او غزل می شد هرگز نفهمیدی چه خواهد کرد این وحی با پیغمبرش امشب هی آبی آبی آبی نفتی چشمان تو مسجد سلیمان است آتش گرفتی روی لب هایش قبل از سپید دفترش امشب باران نمی فهمد که بعد از این دیگر حریف شعله هایت نیست وا می کند آغوش خود را باد بر سردی خاکسترش فردا
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 1:18 توسط حسام بهرامی |
جمال در نظر وشوق هم چنان باقیست شروع قصه همین جاست پیرهن پریت چکیده ی غزلی چین دامن زری ات هجوم موج همین موج های بی دریا که غرق می شوم این بار در شناوریت و من برادر بن بست بوده ام یک عمر شبیه خواهر من بوده ای و خواهریت بلای جان غزل های دیگران شده بود چقدر واژه که در وصفت امتحان شده بود شروع قصه از این جاست تا دلم لرزید که سربزیر شده کپه های دلبریت چهار رکعت من قربتا شما بانو و قبله کج شده این بار سمت روسریت چه کهکشان سیاهی به روی شانه ی توست منی که محو توام محو زهره مشتریت تو از تبار غرل های خواجه ای انگار چه خوش نشسته در این قافیه صنوبریت دوباره فاصله ی آسمان و من کم شد همین که آمده در شعر من کبوتریت چقدر خلوت بن بست بی شما سخت است
+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 12:27 توسط حسام بهرامی |
هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را سلام پس از مدتها... این شعر آبی می نشیند روی کاشی وقتی که معشوق غزل هایم تو باشی تا من کبوتر باشم وهجرت همین جاست از واژه ها تا گرم آغوشت نجاشی تصویر زیتون های زیر گیسوانت تلفیق موج قهوه ای با سبز ماشی اصلا کمال الملک چیزی کم می آورد نقاشی اش پیش نگاه تو ن قا شی شعری که آغازش تویی پایان ندارد این جا به بعد شعر را باید رهاشی بانوی نیمه سایه پوش نیمه عریان تندیس بی تکرار ترد زیر باران عالی جناب شعر های ناشنیده ای لحظه تا دیدمت رنگم پریده برگرد شاید شعر آرامش بگیرد چیزی نمانده واژه را از هم بپاشی دیوان به دیوان می رود خیس نگاهت ای متن جشمانت همیشه پر حواشی مثل سپید یاد تو در خاطر من این شعر آبی می نشیند روی کاشی
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 0:9 توسط حسام بهرامی |
انگشت آبی چکانم با بغض آبستنی که دل بسته ی خاطراتم دلواپس بودنی که بود و نبودش یکی شد وقتی تو را کم می آورد مثل خوره می خورد باز این فکر مستهجنی که... جا مانده ای در خیالم صاف و صمیمی و مرطوب جاپای خیس اتویی بر روی پیراهنی که تو مثل شعر سپیدی من اوج تکرار فعلم حذفم کن و راحتم کن قابل ندارد تنی که روحش برایت پریده رفته که باران بیارد از آسمانی که بی ابر از لحظه ی روشنی که ... من در هزاره شکستم آهوی کوهی کجایی شاعر شدم مثل چشمت اما نه از کدکنی که تو بی گون رفته بودی من با کفن مانده بودم حالا غزل می نویسم در امتداد زنی که پایان ندارد خیالش حتی بیابان ببافی یخ می زنم توی دستت تب کن برای منی که رفته شما را بمیرد رفته بمیرد ،نباشد این قصه پایان ندارد این بغض آبستنی که...
+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:48 توسط حسام بهرامی |